بابام جان آخه چند دفعه بگویم که این آقا مربی نیست که نیست نباید قول صدر نشینی را بخوریم کما اینکه سه سال پیش خوردیم و در سه بازی آخر آن چنان شاهکاری کرد که به رتبه چهارم رسیدیم .
در برنامه قبلی نود بیژن ذوالفقارنسب به درستی به این نکته اشاره کرد که مربیگری یک کار بلند مدت است و یک مربی برای تمام روزهای پیش رو برنامه داشته باشد نه اینکه در لحظات حساس مات و مبهوت به یک تماشاگر صرف بدل شود.
سه سال پیش هم درست همین حالت بود تیم با تساوی با تیم های بزرگ و برد برابر تیمهای ضعیف و البته نتایج ضعیف ترتیمهای دیگر مدتها در صدر بود ولی درآخر شد آنچه نباید می شد و بعد از ان هم کسی از ایشان خبر نداشت مگر دستیاری حجازی و جلالی و قلعه نوعی .یعنی ژن سرمربیگری در ایشان وجود ندارد همین و بس.
حالا در بازی امروز برابر استقلال اهواز در حالیکه تمام شواهد و قرائن نشان دهنده یک بازی و برد سهل الوصول است ایشان در بیست دقیقه اول تیم دو صفر برنده را آنچنان بی انگیزه می کند کهع سه تا گل می خورد و چند تا نمی خورد تا افتضاح تمام عیار بالا بیاورد.
تعویض یکی از ارکان مربیگری ست که باید با استفاده درست از آن تیم را از بحران و بن بست خارج کرد درحالیکه جناب عنایتی پا به سن گذاشته تمام نیمه دوم را مشغول لو دادن توپ بود باید طبق روال همیشگی فرهاد مجیدی را بیرون کشید و یک هافبک دفاعی که مشابه و بهترش حسین کاظمی داخل میدان است به ترکیب اضافه کرد کمی بعد جانواریو موتور محرک تیم را هم از بازی بیرون آورد و امید روانخاوه تازه از بند مصدومیت رها شده را وارد بازی کرد که به تنهایی دو موقعیت گل را از یک قدمی هدر داد.
این در حالی بود که مربی بی نام و نشانی مثل مجید باقری نیا چنان شوق پیروزی را در تیم اهوازی ایجاد میکند که آنان در مقابل دیدگان تماشاگران تهرانی یازده موقعیت گل پدید می آورند و مدافعان دستپاچه و سر آسیمه در اقدام به اشتباه گوی سبقت را از همدیگر می ربایند و دو یار تعویضی اهوازی دو گل به ثمر می رسانند تا جناب صمد خان راه و روش مربیگری را یاد بگیرد.
ایشان سه سال پیش با تیم پرسپولیس دنیزلی بازی کرد و در حالیکه نه موقعیت مسلم گل حریف در مقابل تنها یک موقعیت گل استقلال به هدف ننشست و یازی بدون گل تمام شد در مقابل سخنان دنیزلی مبنی بر ضعف استقلال جدول رده بندی را به رخ کشید غافل از اینه در پایان فصل آن تیم بحران زده قرمز دوم شد و تیم آرام ایشان چهارم.
صمد بر خلاف اخلاق و رفتارش مربی خوبی نیست درست مثل منصوریان -خداداد عزیزی-استیلی و....فقط و فقط بدون باخت بودن وضعف نسبی سایر رقبا تیم استقلال را از نوک پیکان انتقادات دور نگه داشته بود غافل از اینکه سه تساوی یعنی دو باخت . دو باختی که برای برکناری یک مربی آنهم در سطح ایران کفایت می کند . با این حساب نباید به این استقلال در سطح آسیا دل بست
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:38  توسط حميد رستمي
|
نه بخت آن داشتم که به جبر تاریخ و جغرافی در زمان و مکانی خاص از نور چراغی که برافروخته شبهای تار دانشم را روشنی بخشم و نه سعادت آن داشتم که همچون دبیرستانی های امروزی در لای کتاب درسی ادبیات فارسی به فصلی مشبع بخورم که شناسنامه مردی سترگ را بر پیشانی دارد و در مورد بخارای اختصاصی اش داد سخن سر می دهد.
هر چه بود حرفهای پراکنده از این و آن بود که برای مکاشفه در احوالات یک آدم افسانه یی که هیچ حتی فرد عادی و عامی هم کافی نبود تا اینکه قضیه نشریه مهر اردبیل و سهراب آدیگوزلی و متعاقب آن امرالله یوسفی پیش آمد. از آن روز بود که این اسم تبدیل شد به یکی از مهمترین ترجیع بندهای مکالمات کتبی و شفاهی امان.
اما باز با آن قله آرمانی در ذهنم فاصله داشت . حتی فیلم های "تخته سیاه"و "مدرسه یی که باد برد"مخملباف ها هم نتوانسته بود چندان مجابم کند. تا اینکه یک روز آقای یوسفی مجموعه تقریبا" کاملی از آثار قلمی اش را برایم پست کرد.
در انتظار رودخانه بودم و غرق دریا شدم. اصلا" نمی شد با متراژ امروزی سنجیدش. نمی شد برای باورهایش دلیل منطقی جور کرد .هر چه بود عشق بود یک عشق بی حد و حصر به ایل و تبار و رگ و ریشه. یک میل زایدالوصف برای یاد دادن و به پیش بردن امال و آرزوها.
در روزگاری که هر کس به فراخور یکی دوکلاس ناقابل سر از مشاغل پر از آسایش اداری در می آورد او به بیابان زده بود؛به کوه؛به دشت؛کومه به کومه ؛دشت به دشت؛کوه به کوه ؛دره به دره به دنبال آدمهایی بود که بتواند چهارتا حرف درست و حسابی یادشان بدهد و در این راه هیچ سنگی نمی توانست زخمی به پایش زند و هیچ سدی را یارای ایستادگی در برابرش نبود.
او از آن آدمهایی بود که علاقه خاصی به شروع از صفر و پی ریزی و فونداسیون و اسکلت بندی و ساختن داشت و همه اینها را یکه و تنها انجام داده و کوره راهی پر از خار مغیلان انتخاب کرده بود که هر کدام از مشکلاتش برای از پا انداختن یک نفر کافی باشد ولی او از پای ننشسته بود و با آزمون ها و خطا ها هر روز بهتر از روز قبل کار کرده بود تا به هدف غایی اش برسد.
در روزگاری که هیچ مدیر و رئیسی هر چند سال یکبار هم به خود زحمت بازدید از مجموعه تحت سر پرستی اش را نمی دهد او حداقل سالی یکی دو بار کل ایران را زیر پا می گذاشت و با ماشین و اسب و قاطر و حتی پای پیاده خودش را به مدارس عشایری می رساند تا سر کلاسهای درس حاضر شود و سوال و جواب کند و در دفترچه اش چیزکی یادداشت کند و معلم و دانش آموز را یک جا در ذهن بشدت هوشمند و کاوشگرش تجزیه و تحلیل کند.
بهمن بیگی آدم بسیار بزرگی ست . چه اینکه آدمهایی چنین با این میزان از ایمان به هدف معمولا" خیلی کم پیدا می شوند. هدفی که شنا کردن بر خلاف جریان آب باشد . هدفی که به ساختارشکنی و خلق ساختار جدید بینجامد.هدفی که به این راحتی ها قابل دسترسی نباشد.هدفی که برای رسیدن به آن باید هزینه پرداخت کرد و او این هزینه را نیک پرداخت و با عمر شیرین اش هم پرداخت و این چنین است که او امروز در پیرانه سری به آن درجه از احترام دست یافته است که هزاران نفر در این مملکت مدیونش هستند و به سرش قسم می خورند. این گونه است که امروز بعد از گذشت سی سال فلان دانش آموز مغانی که امروز بریا خودش کسی شده با یاد آوری اسمش اشک در گوشه چشمخانه اش حلقه می زند. چنین است که امروز در شیراز فقط کافی ست اسمش را ببری و خانه اش را نشانت دهند.
چنین است که او امروز با سینه یی انباشته از خاطرات ریز و درشت سالیان با یک نثر اعجاب انگیز و مسحور کننده آن کتابهای زیبا را خلق کند و هر خواننده یی را در جادوی کلمات بشدت تغزلی و آهنگین غرق کند و خواننده بیچاره نفهمد که کدام داستان حاصل مشاهدات عینی بهمن بیگی ست و کدام یک نتیجه تاخت و تاز اسب سرکش خیال استاد.
او یک افسانه است. شکی در آن نیست. افسانه یی که سالهای بعد مادران ایل وقتی که در شبهای دراز و تمام نشدنی پائیز برای کودکان خود نجواهای شبانه را زمزمه می کنند از مردی خواهند گفت که به امید بر پا کردن چادر سفید علم ودانش در میان چادرهای سیاه جهل تمام شیرینی و سهولت شهرنشینی را واگذاشت و با اسب و یابو و قاطر و یا فوق فوق اش یک اتومبیل فکسنی عهد عتیق به کوه و بیابان زد تا به بچه های ایل یاد بدهد که دو دو تا می شود چهار تا و نه بیشتر!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:43  توسط حميد رستمي
|
شنیده ها حاکی از آن است که بالاخره شایعات رنگ واقعیت به خودش می گیرد و برنامه نود که دموکراتیک ترین برنامه طول عمر سیمای میلی ایران بود به تاریخ می پیوندد و عادل فردوسی پور هم متنبه می شود که دیگر پایش را از گلیم اش بیشتر دراز نکند.
شنیده ها حاکی ست که در طول تعطیلی سه ماهه این برنامه مسئولین تلویزیون ضرغامی خیلی تمایل داشتند که مسئله را به گونه یی پیش ببرند که نه سیخ عادل بسوزد و نه کباب دولت بشدت مهرورز که نتیجه یی نداشته و عادل نخواسته از آرمانهایش دست بکشد .آن گونه که از شواهد و قرائن بر می آید فعلا" چند هفته یی برنامه پخش نمی شود تا افکار عمومی مورد ارزیابی قرار گرفته و به یک تصمیم دائمی منتهی شود.
عادل فردوسی پور که به اندازه کافی در برنامه های سالهای پیش به پر و پای نزدیکان رئیس دولت پیچیده بود در اوج اعتراضات بعد از انتخابات همراه با سایر اساتید دانشگاه صنعتی شریف به صورت جمعی استعفا کردند تا مرزبندی آشکار عادل با برخی ها مشخص شود .
علاوه بر فردوسی پور جواد خیابانی هم به دلیل حضور در اجتماعات خیابانی جنبش سبز در ممنوع التصویری به سر می برد و خیلی به ندرت آن هم برای خالی نبودن عریضه در یکی دو بازی کم اهمیت مورد استفاده قرار گرفته و فعلا" سیما محل تاخت وتاز مزدک میرزائی و پیمان یوسفی ست.
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:21  توسط حميد رستمي
|
یک نفر گلایه کرده بود که چه را به روز نمی کنی ؟با خودم می اندیشم چه به روزی چه به شبی؟در حالیکه بغض گلو را خفه می کند و گریه راه تماشا گرفته چه گفتنی هست که می شود گفت و بعد با خیالی آسود سر بر بالین نهاد و برای آمدن ملک الموت لحظه شماری کرد؟
در حالی که هیچ افق دلپذیری پیش رو دیده نمی شود ما باید همچون مردگان متحرک چپ و راست برویم و حرفهایی صدتا یه غاز تحویل همدیگر بدهیم و وظیفه پرسنلی امان هم این باشد که بلند بلند بگوئیم داریم از زندگی لذت می بریم ولی فقط به بالش خیس و تب دار خود می توانیم بگوئیم که ای کاش می زدیم به کوه و بیابان و بی واهمه از هیچ سلاح سرد و گرمی گله یی گوسفند-که خود یکی از آن هزاران گوسفندم-را هی هی کنان از این کوه به آن دره راه می بردم و برای مشتی علف سبز -اگر برادران اهل عمل سیاسی تعبیر نکنند-نقشه های آنچنانی می کشیدم.
نمی دانم چه باید بنویسم که بشود حق مطلب را ادا کرد . آیا از خون خشکیده در کف آسفالت تفتیده برادران و خواهرانم در پایتخت بنویسم که انها خود مطلب که نه خود یک کتابند و حتی بالاتر.از بازیهای تام و جری وار دوستان سالیان بنویسم که امروز به ته تلخ خیار رسیده اند و کامشان زهر شده و می خواهند کام دنیا را زهرآگین .از دروغ و ریاو دو دوزه بازیهای نهادینه شده بر تار و پود جامعه که حتی به مرده ها هم رحم نمی کنند و بعد از خاکسپاری کشته شدگان هواپیمای توپولف مشخص می ش.د سه نفر از ورزشکاران جان باخته آنی نیست که باید باشند و فقط شناسنامه اشان در اختیار ملی پوشان بزرگتر از خود قرار گرفته بود تا در فلان مسابقات کذایی و بی ارزش نوجوانان مشتی مدال حلبی نشان به مملکت بیاورند تا رئیس دولت سینه ستبر کند و میزان دریافت مدال در این سه سال را با کل تاریخ برابر بداند. ننگ بر تو ای دنیی دون که بر سر تو نزاع خصمانه کردیم و درویشی پیشه امان نشد و از عمر تمام شده خضر و ملک به تاراج رفته اسکندر درسی به عبرت اخذ نکردیم.
از دعوای زرگری به اصطلاح اصولگرایان در مورد رحیم مشایی بنویسم که فقط برای به حاشیه بدن ذهن مخالفان احمدی نژادی که هنوز خیلی ها انتخابش را قبول ندارند و او با زرنگی می خواهد آدرس خانه کدخدا را بپرسد؟
نه شما بگوئید از چه بنویسیم ده سال نوشتیم کجا را آباد کردیم که حالا نگران خرابی اش باشیم ؟ مگر نه این است که این نوشتن ها فقط برای دل پوکیده خودمان با ارزش است و تعدادی از دوستان هم چون احساس می کنند که به نوعی دوستمان دارند از روی ترحم هم که شده سری به وبلاگ می زنند و نظری می نویسند و مطلب را هم خوانده نخوانده رها می کنند و می روند سراغ خانه یی دیگر.
خسته ام. خسته از این همه توهین به کرامات انسانی . خسته از بازار گرمی برای دیگران.خسته از آلت دست شدن .خسته از دوستان گرد شیرینی. خسته از دروغ -ریا- خود را به خواب زدن-وایتکس به دست گرفتن و شستن کثافت کاری های ابلهان. خسته از روزگاری که نه امیدی هست نه نویدی!
آیا امید و نویدی هست؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:42  توسط حميد رستمي
|
Mehdi Mahdavikia and Javad Nekounam, Korea Rep. vs Iran
هر چند محتمل ترين دليل بازنشستگي ناگهاني دو ستاره تيم ملي ايران را به مچ بند سبز رنگي كه در بازي حساس با كره جنوبي بسته بودند ربط داد ولي چه كسي ست كه نداند در طول سالهاي اخير همواره يكي از بزرگترين دغدغه هاي مربياني كه قصد دميدن روح جواني به كالبد تيم ملي داشتند همين كنار گذاشتن ستاره هاي پا به سن گذاشته بوده كه معمولا" قسمت اعظم انرژي آنها را حواشي بي پايان پديدي آمده حول اين خداحافظي نابهنگام-به زعم ستارگان-تلف كرد.
شايد بعد از محمد پنجعلي كاپيتان تيم قهرمان بازيهاي آسيايي پكن كه يك سال بعد در بازي با تيم ملي الجزاير در ورزشگاه پر از تماشاگر آزادي چهار گوشه زمين را بوسيد و كفشهايش را آويخت ديگر كسي پيدا نشد كه با همان سلام وصلوات مرسوم در دنيا با دنياي توپ گرد وداع كند و هر كس روزگاري چند در برابر قواعد روزگار مقاومت كرد و خودش را به زور در تركيب چپاند تا زمين و زمان به شكوه در آيند و آن نيمچه افتخار و محبوبيتي هم كه از صدقه سر حضور متمادي ساليان كسب بود هم در پي لجاجت هاي ميانسالي بر باد داده و به زور كنج نشين خانه اش گردد و كمي بعد جماعت با ياد آوري نامش فقط آهي توام با يادآوري آن خاطرات تلخ بر ذهن متبادر كنند.
مثال ها از اين دست فراوانند.حكايت وداع ستاره هاي تيم ملي از زمين چمن حكايتي ست پر آب چشم.يك نگاه به تركيب تيم ملي در بيست سال اخير و مرور اسامي يي چون جواد زرينچه-،علي دايي و .....قصه هايي تلخ از پشت پرده اردوها و تنشها يش به اذهان مي آورد.
حالا نوبت مهدي مهدوي كيا و علي كريمي ست لابد.دو ستاره يي كه يكي در چهارده سالگي به گونه يي خوش آتيه جلوه كرده بود كه مجله كيهان ورزشي در اوايل دهه هفتاد عكس اش را چاپ كرده بود و نوشته بود كه از اين بچه چهارده ساله در آينده زياد خواهيد شنيد. و درست هم از آب در آمد پيش بيني يي كه هيچ رمال و فال بيني هم نمي تواند ذره يي آن را تضمين كند بخصوص در اين فوتبال استعداد سوز ايران. يكي دو سال بعد او در حاليكه در رده هاي مختلف سني اعم از نوجوانان –جوانان و اميد بازي مي كرد براي بانك ملي گل مي زد و در هر سه رده آقاي گل مسابقات تهران بود كم كم نويد تولد يك ستاره را مي داد. ستاره يي كه در سال76 و مسابقات مقدماتي جام جهاني98 در داليان چين با دو گل رعد آسا خودش را به آسيا تحميل كرد و به عنوان ديرپا ترين لژيونر ايران در بوندس ليگا خودش را تثبيت كرد.
و آن دومي كه به صورت معجزه آسايي از مسابقات داخل سالن جام رمضان آن زمان و از تيمي بي نام و نشان به اسم "فتح" خودش را مطرح كرد و به تيم چمني اميد ملحق شد ولي آن هنگام كه در خلال بازي هاي اميد داور مسابقه را كتك زد كسي در سوختن و تلف شدن اش شك به دل راه نداد ولي او آنقدر محكم بود بعد از يك سال محروميت خودش را بازسازي كرده و با آن دريبل هاي جادويي يك ملت را محصور تكنيك نابش بكند و حتي سر از بايرن مونيخ در بياورد.
حالا آن دو در سكوت سرد خبري قصد وداع دارند وداعي كه نمي توان در مورد به موقع بودنش به ضرس قاطع اظهار نظر كرد.ولي فقط اين را مي توان براي هزار و چندمين بار استنتاج كرد كه نبايد بر روي افكار عمومي فوتبال ايران چندان حساب باز كرد. چه همين سه ماه پيش بزرگترين گناه علي دايي خصومت شخصي اش با كريمي و مهدوي كيا عنوان مي شد و حضور نيافتن اين دو در تركيب تيم ملي همچون چماقي بر فرق دايي كوبيده مي شد و اين امر پروسه بركناري اش را سرعتي دو چندان بخشيد و امروز در حاليكه همگان دليل خداحافظي اجباري اين دو را در خارج ازچهار چوب قواعد ميدان مسابقه مي دانند كسي چندان بر روي اصل قضيه حساس نيست و انگار اين سرنوشت محتوم ستارگان فوتبال ايران است كه چنين غريبانه وداعي تلخ با فوتبال ملي داشته باشند. مورد علي دايي و فضاي بعد از جام جهاني 2006 را كه يادتان هست؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:52  توسط حميد رستمي
|
صبح همان روزي كه مشخص شد محمود احمدي نژاد كانديداي نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري دركمال ناباوري بعنوان نفردوم به دور دوم انتخابات راه يافته تا عصافي تك به تك را با علي اكبر هاشمي رفسنجاني داشته باشد .روزنامه هاي چاپ تهران عكس ازحضور اين مرد به يكباره مشهور شده برپاي صندوق راي بر صفحه اول خود كار كردند كه شناسنامه ايي دردست درحال رأي دادن بود و يك نفر هم پشت سرش انگشت جوهر اي اش را بالا گرفته بود تا برپيروزي غير قابل انتظار يار ديرين اش صحه گذارد .يكي دو هفته يي طول كشيد تا پس از پيروزي نهايي محمود احمدي نژاد برریس سابقش هاشمي رفسنجاني خبرنگاران ازآن عكس تاريخي رمز گشايي كنند و مردان نخستين حلقه نزديك به ريس دولت جديد را شناسايي كنند .آن مرد محمد علي ابادي ازنزديكترين ياران احمدي نژاد بود كه بي شك دردولت جديد نقشي ممتاز مي داشت و قبلاً درشهرداري تهران عنوان معاونت عمراني را به عهده داشت .
با همين پيش زمينه هرعاقلي ميتوانست حدس بزند كه او را بايد متصدي يكي از مهمترين صندلي هاي قدرت دولت نهم دانست .و برهمين اساس بود كه ابتدا شايعه معاونت اولي اش به گوش رسيد و بعد از آنكه دريك رقابت نفس گير و ماراتن گونه درآخرين لحظات رياست بلديه تهران را به سر دار قاليباف – اكنون دكتر شده واگذار كرد به عنوان معاونت رئيس جمهور و رياست تربيت بدني دست يافت به يك پاكسازي اساسي درعرصه ورزش دست زد ، و نيروهاي بازمانده اصلاحات را به شيوه هاي مختلف مدني وغير مدني ازميدان بدر كند .
او با مستقر شدن درساختمان تربيت بدني حواريون خود ازقبيل كيومرث هاشمي و محمد آخوندي را در پستهاي حساس گمارد تاسياستهاي مهرورزانه را درعرصه ورزشي پياده كند كه اولين آن قرباني كردن محمد دادكان بشدت اصول گرا بود كه درجه خلوص اصول گرايئش بابت طبع مشکل پسندعلی ابادی نشدوبه بهانه ی نتایج ضعیف درجام جهانی2008از کار برکنارشد تادردوره بعدحتی صعودتیم ملی ایران به جام جهانی هم درپروزه یی ازابهام قرارگیردواین درحالی بودکه به محمد دادکان در روز خداحافظی ازرياست فدراسيون فوتبال جمله يي به يادگار گذاشت و درطول خدمتش به سه چيزي افتخار كند راه يابي تيم ملي به جام جهاني ، گرفتن نشان لياقت ازدستان خاتمي و اخراج توسط علي آبادي .
اين يك واقعيت تلخ است كه حتي دو آتشه ترين طرفداران دولت نهم هم كارنامه ورزشي علي آبادي را ناموفق ارزيابي مي كنند و اگر هم بخواهند مزيتي برايش بشمارند ازفعاليتهاي عمراني اش سخن مي گويند كه بعنوان مثال دراستان اردبيل با دو ورزشگاه پهلوان رضازاده و علي دايي نمود داشته است و او خيلي اقبال خوش بود ه است كه بعد از چندين سال توفيق آن را يافته كه دوران رياست اش روبان قرمز افتتاح را قيچي كرده است و الّا چه كسي است كه نداند كه درصد بالايي ازاين دو پروژه دردولت هاي قبلي به مرحله اجرا درآمده بود و نمي توان افتتاحش را به پاي يك نفر ريخت .
اگر از موفقيت نسبي واليبال و بسكتبال و تيم فوتبال نوجوانان بگذريم درساير عرصه ها نمي توان كارنامه هاي چندان پربار را براي تيم مهرورز مستقر درتربيت بدني رديف كرد اگرچه ناكامي فضا حت بار تيم هاي اعزامي ايران به المپيك را به عنوان يك شاخص كلي درارزيابي عملكرد فدراسيون ها درنظر بگيريم به نتايج اسفناكي دست مي يابيم كه اين باوعده هاي علي آبادي مبني بربدست آوردن مقام سوم دربازيهاي آسيايي پيش رو چندان خوانشي ندارد و بيشتر به يك بلوف ورزشي شبيه است .
البته ايشان قبلاًهم ازاين بلوف ها تعارف كرده اند چرا كه افكار عمومي هرچقدر هم كه دچار ايشان باشد فراوش نمي كند آن روزي كه جناب مهندس علي آبادي دربين فوتبالي ها دچار جو گرفتگي شد و گفت حتي توانايی برگزاري ليگ فوتبال سي تيم را هم داريم غافل ازاينكه يك
لیگ سی تیمی دست کم به 58هفته جهت برگزاری مسابقات نیاز داردواین امرباتقویم های امروزی که حداکثر52هفته راشامل می شودتطابقی ندارد يكي ازمهمترين سياستهاي ورزشي دولت نهم بخصوص درعرصه فوتبال واگذاري تيم هاي تهراني به شهرستانهاي فاقد فوتبال بود كه آنهم بزودي تحقق اش درآمد و رفته رفته به پايان تراژيك خود نزديك مي شود به راستي كه ازهم پاشاندن تيم را داردباس تهران كه حتي سابقه قهرماني درباشگاههاي آسيا را هم يدك مي كشيد افتخاري كه تيم سؤگلي سازمان يعني پرسپوليس هم ازآن بي بهره است وتبدیل ان به تیم خنثي و بي جذابيت پاس همدان و همچنين كوچاندن تيم هاي پيكان و صبا باتري و راه آهن به ترتيب به شهرهاي قزوين ، قم و شهر ري كه هيچ كمك قابل وصفي دراشاعه فوتبال دراين شهرها ندارد و فقط به زوال تدريجي فوتبال تهران منتهي مي شود كه اولين ثمره آن بالارفتن درجه اهميت دو باشگاه پرسپوليس و استقلال است امري كه با درايت محسن صفايي فراهاني و محمد دادكان تا حدودي رنگ واقعيت به خود گرفته بود و نشانه هاي اوليه آن را هم مي توان درقهرماني سپاهان اصفهان ، فولاد خوزستان و پاس تهران جستجو كرد .
با تمام اينها بزرگترين چالش علي آبادي سرقضيه رياست فدراسيون فوتبال بود كه با خود كامگي اش شبانه حكم اخراج محمد دادكان را امضا كرد غافل از اينكه بدليل غير دولتي بودن فدراسيون فوتبال دولت حق اعمال نظر درآن را ندارد و منجر به تشكيل كميته انتقالي توسط فدراسيون جهاني فوتبال و تدوين اساسنامه يي جديد براي فدراسيون فوتبال گرديد كه هرچند تا انتها تربيت بدني سعي درگردن كشي داشت ولي تهديدات فيفا كه فقط يكي ازآنها تعليق فعاليتهاي فوتبال ايران بود آنها را مجاب كرد تا زير باربروند و علي آبادي سعي درگرفتن ماهي از آب گل آلود داشته .وهوس دو شغله شدن و رياست فدراسيون فوتبال به سرش بزند تا بقول خودش بابيست درصد توانايي هايش انرااداره کندواینجا بود كه صفایی فراهانی دربرنامه مشهورنودکه پرده از واقعيتهابرداشت وروسياه گشت آنكه در او غش بود و جوانان بي ادبي چون مسئول روابط عمومي تربيت بدني كه هنوز مهر مدركش خشك نشده قدر ديده و برصدر نشسته ظرفيت پائين خود را نشان دادند تا افكار عمومي بيشتر با نظريات مشعشع اين طيف درعرصه ورزش آشنا شوند .
همه اينها چكيده يي ازماحصل سياستهاي ورزش گروهي است كه احتمالاًدرساير حوزه ها موفقيتي كسب كرده باشند ولي به ضرص قاطع ميتوان اظهار نظر كرد كه ورزش ميدان خوبي براي بروز شايستگي هايشان نبود و ورزش آدمهايي مي خواست كه بيشتر سرشان درحساب و كتاب
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 2:17  توسط حميد رستمي
|
متاسفانه بايد اعتراف كنيم كه چهره و نام صمد نه براي سكوها جذاب است، نه براي كادر بازيكنان و نه براي رسانههاي جمعي بلكه فقط براي مديران باشگاه كه نياز به زيردستي با حجب و حيا دارند مفيد است
1- از آنجايي كه يكي از مهمترين شاخصههاي موفقيت در امر مربيگري جاهطلبي است و صمد مرفاوي در طول چند سالي كه كسوت مربيگري بر تن كرده، نشان داده كه چندان ميانه خوبي با جاهطلبي ندارد. نشان به آن نشان كه وي بعد از قهرمان نكردن استقلال در سه هفته پاياني مسابقات ليگ برتر دو فصل قبل، فصل پيش ابتدا دستياري ناصر حجازي را قبول كرد و بعد از چند هفته به استقلال اهواز رفت و كمك مجيد جلالي شد و در فصل تازه به پايان رسيده مجددا به دستياري در استقلال رضايت داد و با پوزشخواهي از قلعهنويي دوباره زيردست او شد. در دنياي فوتبال كمتر اتفاق ميافتد كه يك مربي بعد از 25 هفته صدرنشيني با يك تيم پرطرفدار به دستياري يك تيم متوسط شهرستاني رضايت دهد.
2- مرفاوي در اين سالها به زبانهاي مختلف بيان كرده كه آن شخصيت كاريزماتيك لازم براي جمع كردن حواشي ريز و درشت تيم پرحاشيهاي مثل استقلال را ندارد و لذا در اولين فرصت نسبت به فروش ستارههاي تيم اقدام كرده و بالعكس استخدام بازيكنان درجه دو را در اولويت قرار ميدهد. اگر يادمان باشد دو فصل قبل او عنايتي، كاظمي، اكبرپور و ... را كنار گذاشت و به باقر احمدي، علي عليزاده و داسيلوا روي آورد. آيا كسي در اين دو سال از باقر احمدي خبري دارد؟ امسال هم همان سناريو، رفته رفته اجرايي ميشود.
3- صمد مرفاوي از علم روز فوتبال به دور است. علم روز فوتبال فقط نشستن در كلاسهاي فدراسيون و اخذ مدرك نيست بلكه داشتن طرحهاي نو در روزهاي پرفشار ليگ و در منگنه قرار گرفتن تيم، معني پيدا ميكند. چيزي كه مرفاوي در سال 85 نشان داد عاري از آن است و گمان هم نميرود در سال 88 به آن دست يافته باشد. همگان به ياد دارند كه تيم استقلال مرفاوي با وجود هفتههاي متمادي صدرنشيني يكي از كسالتبارترين تيمهاي استقلال بعد از انقلاب بود كه هيچ تاكتيك خاصي براي رويارويي با حريفان نداشت و به مدد اوتهاي دستي علي عليزاده به سه امتيازهاي با حداقل گل، دست مييافت و پيش ميرفت امري كه در سه هفته پاياني ناكام ماند و قهرماني استقلال به باد رفت. در تاريخ ثبت شده است كه در آن فصل آقاي گل استقلال، ميثم بائو هافبك اين تيم بود با تعداد گلهايي كه به زحمت از تعداد انگشتان يك دست فراتر ميرفت.
4- با تمام اين اوصاف او حتي توانايي استفاده بهينه از دانش دستيارانش را هم ندارد. روزهايي كه تئودور يونگ سمت دستياري مرفاوي را پذيرفته بود، عملا در تمرين تيم، تماشاچي محض بود و فقط موانع را ميچيد. يادمان باشد كه بيشترين گفتوگويي كه سرمربي و دستيارش در آن برهه داشتند سر اين بود كه كداميك به هنگام بازي لب خط بيايند و دستورات تاكتيكي را انتقال دهند. امري كه به سرماخوردگي يك در ميان تئودور يونگ كهنسال انجاميد و سرنوشتي است كه به احتمال قريب به يقين انتظار روتهمولر را ميكشد.
5- بزرگترين ويژگي مثبت كه طرفداران مرفاوي برايش ميشمارند، داشتن صداقت است ولي يادمان باشد كه به صداقت صرف نه جام ميدهند و نه تماشاگران از ديدنش بر زمين فوتبال ارضا ميشوند. هر چقدر هم كه روي اين واژه تمركز كنيم و به بهانه پاكسازي استقلال از لمپنها به آن دل ببنديم، نميتوانيم باور كنيم كه صمد مرفاوي در بازگشتي دوباره به صندلي سرمربيگري، حداقلهاي لازم را براي فتح قلوب خواهد داشت.
سوگمندانه بايد اعتراف كنيم كه چهره و نام صمد نه براي سكوها جذاب است نه براي كادر بازيكنان و نه براي رسانههاي جمعي بلكه فقط مديران باشگاه كه نياز به زيردستي با حجب و حيا دارند، از او حمايت ميكنند كه نكتهاي خطرناك براي آينده باشگاه پرطرفدار در رقابتهاي ليگ برتر فصل بعد محسوب ميشود. حالا ليگ قهرمانان آسيا پيشكش چرا كه ما سالهاست دندان طمع آسيا را كنده و دور انداختهايم و در بهترين حالت همان اتفاقي ميافتد كه در سال 85 و با كمال تعجب در همان دوران صمد اتفاق افتاد و ليست راهي به آسيا پيدا نكرد.
6- نكته غامض پرونده مربيگري در استقلال، تفاوت ماهوي آن با ديگر باشگاه پرطرفدار تهراني- پيروزي- است. در حاليكه آن تيم در سالهاي اخير از دنيزلي، آريهان، وينگادا و قطبي پايينتر نيامده، معلوم نيست چه ارادهاي پشت پرده سعي دارد تا دايره تنگ گزينههاي مربيگري استقلال را محدود به مرفاوي و قلعهنويي كند و اين دو به تناوب يك بار از آن ور بام بيفتند و بار ديگر اين ورش.
7- اگر شنيدهها و حدس و گمانها به واقعيت بپيوندد و سند استقلال را به نام صمد بزنند بايد به حال آنهايي تاسف خورد كه از يك سوراخ دو بار گزيده ميشود! فصل 85 و استقلال آن روز كه حتي فصل بعد هم نتوانست خود را ترميم كند و با فضاحت سيزدهم شد، آيينه تمام نماي استقلال مرفاوي سال بعد است. او شايد يك دستيار خوب باشد، سرزني عالي، پدري مهربان، دوستي يكرنگ و هر آنچه كه از صفات، شايستهاش است اما نشان داده است كه سرمربي خوبي نيست و اين درحالي است كه هنوز تا سال قحطي سرمربيان فاصله بسيار داريم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:53  توسط حميد رستمي
|
هنوز دو هفته از صدور حکم سر مربیگری محمد مایلی کهن برای تیم ملی فوتبال نگذشته بود که دست تقدیر بازی دیگری را آغازید و چنان بلبشویی شد که دو آتشه ترین طرفداران مربی بشدت اصولگرا هم نتوانستند پشتیبانی خود را تا به انتها ادامه دهند و ترجیح دادند تا به گونه یی سر و ته قضیه را هم بیاورند و سکان هدایت کشتی تیم ملی را به افشین قطبی بسپارند تا هواداران علی دایی مربی معزول تیم ملی در این میان خوشحال ترین باشند.
واقعیت این است که مایلی کهن در یک بازی نابرابر به نفر اول هدایت تیم ملی تبدیل شده بود و این را بیش از هر کسی علی دایی می دانست و همو بود که فردای روز برکناری اش در گفتگویی خصوصی با عادل فردوسی پور به این نکته اشاره کرده بود که جانشین اش بی شک کسی نیست جز حاجی مایلی که حکم اش را مستقیم از رئیس دولت می گیرد.
این پروسه بشدت فرساینده که با عزل نه چندان مستدل علی دایی آغاز شد و با بهت و حیرت هواداران دایی ادامه یافت شاید با اتفاقاتی که ناخودگاه توسط مایلی کهن پرخاشگر روی داد عادلانه ترین سرانجام را یافت و نشان داد که هر چقدر این چنین آدمهایی به مراتب بالاتر راه پیدا کنند بیشتر و بهتر شمشیر در دست گرفته زمین و زمان را از دم تیغ خواهند گذراند. تیغی که در قالب نامه ها ومصاحبه ها ی مربی ارزشی افراد مختلف از دایی و قلعه نوعی گرفته تا طرفداران آبی را فرا گرفت و باتلاقی درست کرد که خود حاجی اولین غریق آن شد.
می گویند گذشت زمان اشخاص و اشیا با ارزش را پر ارزشتر می کند و حالا این شهریار است که هنوز یک ماه از وداع تلخش با سکان هدایت تیم ملی خیلی ها با حسرت از شایستگی هایش سخن می رانند و برای بازگشت اش لحظه شماری می کنند بازگشتی که شاید خیلی نزدیک باشد . شاید بعد از قطبی باز هم نوبت نشان دادن شایستگی دایی مردم اردبیل باشد هر چند همین بی اخلاقی های یک ماه اخیر فوتبال ایران و سکوت معنی دار شهریار به اندازه کافی نشان از حقانیت اش باشد.
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:3  توسط حميد رستمي
|
محمد مایلی کهن سرمربی تیم ملی شد نه امروز که سال پیش هنگامی که محمود احمدی نژاد می خواست از نمایشگاه مطبوعات بازدید کند او خواب صبحگاهی را بر خود حرام کرد تا رئیس دولت را ملاقات کرده و به حمایتهای بی دریغ دوران انتخابات و بی تیم ماندنش را یادآوری کند مزد شرا گرفت.
چه مدت کمی از آن دیدار کذایی نگذشته بود که سند تیم سایپا را به نامش زدند و کمتر از سه ماه بعد حکم تیم مربیگری تیم ملی فوتبال را به نامش زدند تا امت آلزایمر بگیرند و به یاد نیاورند دوازده سال پیش را که تیم با آن ستاره هایش حاشیه باران شد و مجبور شد برای صعود به جام جهانی از جهنم استرالیا عبور کنند.
حالا باید آلزایمر بگیرند و در این دوازده سال کارنامه آقا را زیر و زبر کنند و فقط حذف ناباورانه تیم ملی امید و سقوط فولاد و پیکان به دسته اول و اخراج از سایپا را پیدا بکنیم که هیچ کدام برای رسیدن به تیم ملی شایستگی آور نیست.
حالا باید بازیکنان در اولین اقدام بروند زیر و دوش یک غسل اساسی بگیرند و مثل بچه مثبت ها فقط کارهای خوب خوب بکنند و لباسهای جلف نپوشندو از اتاقشان هم صدای ریخته شدن تاس نیاید که به سرنوشت امیر حسین صادقی دچار نشوند.
با این حساب باید خیلی خوشبین باشیم که حتی خواب جام جهانی را هم ببینیم چرا که بدترین انتخاب ممکن باعث شده که راحت سرمان را بگذاریم و بخوابیم با این اوصاف باید با جام جهانی وداع کنیم و منتظر حضور مدیر روستا و استاد اسدی در تیم ملی باشیم.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:28  توسط حميد رستمي
|
سریال "مرد دو هزار چهره" جدیدترین محصول تیم "مهران مدیری در حالی به اتمام رسید که قسمت مربوط به فوتبال مخصوصا" پشت صحنه نشریات ورزشی اعتراضات فراوانی در میان این قشر پدید آورد ولی دردمندانه باید عرض کنیم که واقع بینانه ترین تصویری که یک کارگردان می توانست از پشت صحنه این فوتبال بی در و پیکر ارائه کند همین قسمتها بود که نویسنده آن امیر مهدی ژوله دو سه سالی جزو روزنامه نگاران ورزشی بود و با تمامی ریز و بم های این عرصه آشناست.
به عنوان کسی که دست کم شش هفت سالی ست از دور و نزدیک در جریان فعالیت روزنامه های ورزشی هستم و البته به عنوان کسی که بیست سال تمام کوچکترین اتفاقات فوتبال ایران را دنبال کرده ام به هیچ عنوان معتقد به توهین یا بزرگنمایی این قسمتها نیستم هر چند که شاید تماشاگران عادی تلویزیون احساس کنند که وضعیت آن چنان هم که تصویر شده نیست ولی با هزاران تاسف باید اذعان کنیم که این تصاویر مشتی بود از اتفاقات فوتبال در پیت آن که ما گاهی به طعنه فوتبالفارسی اش می نامیم و نشریات ورزشی هم تابعی ست از این شلم شوربا.
متاسفانه آدمهای شریف در این فوتبال خیلی کمیاب شده اند و گردش مالی صدها میلیاردی فساد را گسترش داده است و در همین اسفند ماه گذشته چهار روزنامه نگار ورزشی به جرم دلالی دستگیر شده اند که هنوز هم از سرنوشت شان اطلاعی در دست نیست و در میان شان حتی سر دبیر پرتیراژترین روزنامه ورزشی هم دیده می شود.
چندین و چند مربی در گفتگوی بی پرده گفته اند که فلان سردبیر برای یک سال حمایت بی دریغ اش بهمان مبلغ را خواستار شده است و آن خبرنگار دیگر خواهان عقد قرارداد با رفقای بازیکن اش با تیم های لیگ برتری شده است و در این معامله دو بار حق کمیسیون می گیرد یکبار از بازیکن و بار دیگر از تیم یامربی!
آن داور معروف که دو سه سال به جرم رشوه خواری محروم شد و کسی ندانست در چند سال گذشته چرا هفته ها ی آخر اینقدر پر از حرف و حدیث می شود.وقتی افشی قطبی با آن جلال و جبروت کله پا شد کسی در عدم صداقت دستیاران شک نکرد.وقتی لیست تیم ملی قبل از ذهن مربی در اختیار فلان روزنامه قرار گرفت کسی در ارتباطات پیچده امروزی تردیدی به خودش نداد و آن روز ک لیت تیم ملی به مزایده گذاشته شد فقط تعداد کمی بودند دست به جیب نشدند و به کنج عزلت خزیدند.
وقتی که آن بوقچی قدیمی عنوان لیدری را با تمام محسناتش یدک کشید کسی از خودش نپرسید که ناهار امروز کباب جوجه چه کسی را به دندان کشیده است و چای را در سر میز چه کسی خواهد خورد.وقتی فلان مدافع آن سوتی عظیم را به همراه سه امتیاز کادو کردو به تیم پرطرفدار داد کسی نپرسید که چرا بلافاصله لباس آبی پوشید و یکسال تمام بر روی نیمکت پوسید تا فقط اجر آن سوتی را با قراردادی چرب و چیلی دریافت کند.
این است فوتبال ایران که باید در آن مواظب کلاهت باشی و الا پس معرکه است. هر چقدر که در این فوتبال آدمهای شریفی بوده و هستند کلاشها هم وول می خورند .با چند نفر مثل پورحیدری -قطبی -کوخ- ابراهیم افشار-بلاژویچ و مجید جلالی نمی شود بهشت درست کرد چرا که در این فوتبال استیلی - احمدپور-عزیزی - قلعه نوعی و ....به وفور یافت می شوند.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:35  توسط حميد رستمي
|